خلاف آنچه آموختم ...

خرید بک لینک

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت ...

می خواری و مستی ره و رسمی دگر داشت ...

.

ی مرحله طبخ از زندگی هست که ممکنه هر کسی بهش برسه.

قبل رسیدنِ این مرحله از زندگی خیلی احساس تنها بودن میکنی ،

و دائم در پی این هستی که کسی رو کنارت داشته باشی.

یه نفر با خصوصیات خاص ؛

که میدونی چه بُنمایه و مشخصههای شخصیتیای داره.

شاید اون شخص رو نایده هم یجورایی بشناسی...

تیپیکال و جنس شخصیت ،

حدود پتانسیل و گرایشات روحی و حتی تواناییاش رو میشناسی.

شاید نادیده بهش اعتماد هم داری !

و اوج سختی درست هنگامی برات پدیدار میشه که اون (شخصیت) رو کنارت نداری ،

جای خالیش توی زندگیت مثل ی خلاء بزرگ، پر ابهام ، تاریک و سرد هست.

و اینجا تنهاییت بیشتر خود نمایی میکنه.

طوری ک حس تنهایی لحظههاتو سفت و سَخت پُر میکنه؛

دقیقا لحظههایی که حیفت میاد به تنهایی بگذره؛

(چون آهوی گم گشته به هر کوچه روانم ، تا دام در آغوش نگیرم نگرانم)

ازین تنهایی نگرانی و آروم نداری..

چون فکر میکنی بایستی این لحظات رو با دیگری تقسیم کنی...

طوری که گذر این لحظات اذیت کننده میشه و خستت میکنه.

موازنه و تعادل ثبات یافتهات رو، دُچار میکنه و هدف میگیره.

اینجاست که داری میرسی به اون مرحله از زندگی که طبخ میشی !

مرحلهای که نحوه برخورد و نگاهتو میتونه تغییر بده .

بعد از روزها...، هفتهها...، ماهها و سالها حس فقدانِ اون نفر (شخصیت) خاص!

و کشیدن ی وزنه سنگین خلاءناک،

پس از بارها چشیدن طعم فقدان گم شدهای در طی سالیان متمادی...

بالاخره متوجه ی موضوع میشی .

متوجه میشی احساس تنهایت از کجا منشا میگیره ،

تازه متوجه میشی چرا راه حل های دیگران برای برطرف کردن تنهاییاشون برای تو جواب نمیده .

جنس تنهایی تو با راه حل دیگران برا رفع تنهاییشون فرق داره.

تنهایی تو از انتظار نشاءت میگیره

انتظار چی ؟

انتظار شخصیتی که داشتههات رو با اون به اشتراک بگذاری .

داشتههایی که تا الان بدست آوردیشون و ثمرههای زندگیت هستند.

اندوختهای که شبیه پول یا چیزی شبیه اون نیست

این اندوخته بزرگترین ثروت عمرت هست که در اختیار داری؛

و حالا روحت میخواد با خرج اون ثروت، ثمره هزینههایی که کردی رو ببینی و بِچِشی.

آره اون ثروت، تجربه و اندوختههای لحظه لحظههای عمرت هست .

حیفت میاد ثروتت بلا استفاده بمونه و نمیخوای تنهایی خرجش کنی؛

و سخت هست ببینی ثروتی که به ارزشش واقف و آگاهی، خواهان و مخاطب مناسب رو نداره...

اون فرد با مشخصههای معلوم ، خواستهی تو رو درک نمیکنه

و از تلاشت و اونچه که تو میخوای بهش بدی مطلع نمیشه

و به ارزش این گنج هم پی نمیبره¡

یا بهتر بگم اصلا نمیبینه و متوجهش نیست.

تکرار این رَویه بارها و بارها ادامه پیدا میکنه.

و هر لحظه هدر رفتن ثروت عمرتو که شبیه کیمیا و جادو هست رو با گذر زمان لمس میکنی .

و همچنان کسیو که این اندوخته رو باهاش به اشتراک بزاریو در کنارت نداری.

اینگونه تنهایی رو حس میکنی ، و تلاش داری از تنهاییت فرار کنی؛

فرار از تنهاییِای که روحت نمیخوادش .

برای اینکه هدر نشی ،

از تنهایی فرار میکنی تا هزینه کنی !

تا بتونی بدی ، بتونی ببخشی وجودت رو...

.

ممکنه اطرافت زیاد باشند افرادی که اندوختهی تو مناسبشون نیست ، و نمیگیرنش.

و این بهمثابه یه تنهایی بدون انتها و بدون وصف...

چرا که حضور اونها نگرانی درونیو ناخودآگاه تو رو کم نمیکنه.

و ی روز به مرحلهای از زندگی میرسی که ...

شاید فکر کنی وقت تغییر کردنِ

وقت بیخیال شدن ، بیخیال تمام اون جادویی که بلدی

جادویی که تو بهش دست پیدا کردی و خیلیا برای دستیافتن بهش راههای طولانی و سختی رو طی میکنند.

اونها دارند عمرشون رو میدن تا بهش برسن

و تو داری بیخیالش میشی

بیخیال آبی که از گِرد جهان در کوزه کردی و امروز اونو به تشنهای میدی که سیر آب نشون میده.

تشنهای که برای رفع اتشش راه افتاده و هر جائی سرک میکِشه ، مگر کوزهی کیمیایی که میخوای در اختیارش قرار بدی.

تو این مرحله به بی ارزشی داشتههات و کیمیاهات پی میبری

کوزهات و محتویات گرانبهای درونش برات بی ارزش میشه

کیمیاگریت برات ارزون میشه ؛

آهسته آهسته نگرانیت رو از دست میدی.

متوجه میشی که نگرانیت برای اندوختهی عمرت؛

و همچنین اون غریبهای که منتظرش بودی ، شاید بیهوده است و خالی از فایده است.

و تو از دست رفتن حرات و انرژیای رو لمس میکنی

که توشهای تمام نشدنی برای سفر زندگانی بوده.

یاد میگیری که این رنج رو از خودت بزدایی .

حق نیست با رنجش بخوای رنج دیگری رو کم کنی .

شکسته میشی تا متوجه بشی

آره عزیزم ، شکستی تا یاد بگیری :

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

میخواری و مستی، ره و رسمی دگر داشت

آیا جنست جنس نیست

آیا نفر ، نفر نیست

یا ...

( "یا ..." رو شاید بعدا گفتم چی هست)

م.ا

نمیشه با نبودت ساده سر کرد......

ما را در سایت نمیشه با نبودت ساده سر کرد... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 15:18

صفحه بندی