تنهایی یا خلوت گزینی ؟

خرید بک لینک

تنهایی برای هر کس ی طوره

ینی هر کسی ممکنه نسبت به تنهایی یجور واکنش نشون بده و تاثیری که از تنهایی میگیره براش متفاوت باشه.

داشت یواش یواش از خاطرم میرفت که تنهاییم چطور بود و چطور بهم گذشت.

سالها تنهایی چطور میگذره؟

دلگرمی آدما بودن در حالی که آدما دلگرمیت نباشن؛ چطور گذشت ...

ممکنه از لحظهایکه در مسیری قرار گرفتم که تونستم خودمو بخش یا جزئی از هرچیز ببینم و کُل رو بخشی از خودم ، با موجوداتی از جهان اطرافم نرمتر شدم و برای ارتباط باهاشون ، گوشتلخی کمتری با خودم به خرج دادم .

منظور از اون موجودات در جهان اطرافم صرفا آدما هستن

به همنوعان هم مصطلحند ...

حتی برای پذیرش راحتترشان تغییراتی درونم بوجود اومد که اونچه بهم گذشت رو در گذشته گذاشتم و سعی کردم در دنیای پیشرو و اتفاقاتش ، بدون بعضی از ویژگیهای سرسختانهام حضور پیدا کنم .

در طی چند ساعت گذشته بطوری که انتظارشو نداشتم، بخشی از گذشتهی نه چندان دور رو دوره کردم و بخشی از اونچه که در این سالهای اخیر زندگیم بهم گذشته، بطور خلاصه و سطحی مرور شد .

آره تنهایی برای هر کسی فرق میکنه

تنهایی آدمو سرسخت میکنه

نسبت به خیلی چیزا سرسخت میکنه

گاهی تنهایی میشکندت ، و باز بارها و بارها میشکندت

اونقدر میشکندت که اگر دوام بیاری بدون اینکه متوجه بشی تبدیل به موجودی سرسخت میشی... ، سرسختت میکنه

از نحوهی برخوردت با اتفاقات مختلف بگیر تآا روابطت با آدمای دیگه

نسبت به همه چیز سفت میشی و هیچ چیز نمیتونه پوستهی ضخیمتو رد کنه تا به درونت برسه یا راه پیدا کنه.

مگر اینکه خودت بهش راه بدی

البته با اعجوبهای که تنهایی ازت میسازه و تجربهای که برام مونده ، خوب میدونم همونایی هم که بهشون راه میدی به راحتی نمیتونن به قلبت برسن...

چرا که تو تنها یک لایهی ضخیم محافظ نداری ، بلکه از آسیبها و سختیا و دردهایی که در تنهایی داشتی، لایههای سختِ پیدرپی زیادی برات ساخته شده و به یادگار مونده ؛ و نفوذ به درونت کار هر کسی نیست .

دیگه به هر کسی از ته دل نمیگی دوستت دارم ، یا بهتر بگم ! دیگه به هیچکی نمیگی دوستت دارم

اینجور کلمهها خط قرمز ناخودآگاهت میشه

دوچیز رو قطعا بروز نمیدی و یا قبول نمیکنی! یکی عشق و دیگری درد !

حس اعتماد کردن به دیگران در حدی که بشه گفت عمیقا اعتماد داری یک کیمیای کمیاب و حتی در برخورد با بسیاری از آدمهای رنگارنگِ آشنا و ناآشنای این کره خاکی برات نایاب میشه .

نمیتونی هر کسیو اون طور که خودشو نشون میده بپذیری و این طور یاد گرفتی که در پذیرش آدمها نباید دچار خطا بشی .

حتی نزدیکترین افراد بهت ، چه نَسَبی چه سببی !

شاید این باور یه عدهای که واقعا میخوان باهات ارتباط خوبی داشته باشند رو خراب و اونارو ازت ناامید یا دور کنه!

اینجاست که میگی خب کار هر بزی هم نیست خرمن کوفتن ...

اینجاست که شکاف نامرئی عمیقی بینِ خودت و هرکس دیگهای حس میکنی ، بین شناختی که از خودت و تواناییاتو سطح معیارهاتو جنس افکارت... با اونچه که در دیگران وجود داره .

حتی دنیای اونارو خیلی ساده و شکننده میبینی ...

دیگه هرکسی اون بُنمایه و قدرت و توان رو نداره تا بتونه تو رو درک کنه و با درونت یه ارتباط عمیق برقرار کنه

و تو چه میدانی که سختی و سرسختی چیست ...؟

گاهی علیرقم اینکه خودتم سعی میکنی به یکی که خودشو قوی میدونه و میخواد عاشقانه و سرسختانه به قلبت نزدیک بشه، کمک کنی که به درونت برسه ، باز هم پای کسی به دروازههای قلبت نمیرسه

چون از این قلب به سختی محافظت میشه ...

و اینجاست که معنی عاشقی سرسختانهی دیگران برات به مثابه آبدوغ خیار هم نیست ...

با مرور چند سال گذشته تلنگر خوردم

انگار متوجه شدم چقدر با خودم و اون حاشیهی امنی که برای احساساتم داشتم فاصله گرفتم ...

ی لحظه باخودم گفتم کسی چه میدونه که تو چه روزوشب و چه اوقات و چه لحظههای ناگذرایی رو گذروندی و چطور گذروندی؟؟

کی میدونه چ بر تو گذشته ، اصلا درکاش برای که ممکنه !؟

برای هر کسی درد خودش بزرگه و درناکتر از درد دیگران در نظرش جلوه میکنه ، دردهایی که در نظر تو شوخیای بیش نیستن ، و باندازه سوزش یه خراش ساده برات بی اهمیت هستن ...

حتی خودتو یکی از سختیاتو با دردهای عمیق دیگران مقایسه نمیکنی ، چرا که جنسشون خیلی متفاوته و مشکلات یا دردهای بزرگ اونا در برابر تو اصلا مشکل بحساب نمیاد...

تنهایی به قدری بلندت میکنه که دیگه هماورد یا هم قدی برات پیدا نمیشه ، مگر اینکه خودت شونه خم کنی تا شاید دیگران خودشونو هم قدو قواره تو ببینن و شاید هیچ وقت متوجه فاصلهای ک بین تو و اونها وجود داره نشن ، تا وقتی که ازت دور بشن و از دور ببینن بر چه کوهی تکیه کرده بودن ...

اینارو ننوشتم که خودمو ستایش کنم یا ...

اینارو نوشتم تا یادم بمونه چ بهم گذشته و چه کسایی با لاف فتح این قله بهت نزدیک شدن و نتونستن از کمر بالاتر بیان

با اینکه دست خیلیشانو گرفتم که شاید همت کنن و به بالا برسند ...

اینارو نوشتم که چگونگیِ خروج از جزیره و ساحل امن تنهایی رو مرور کنم.

اگر اکنون هرازچندگاهی خلوت گزینیِ بی حائلی دارم ، و دربین کسان و ناکسان عریان و بی سپر حاضر میشم ، بخاطر اینه که تونستم از لایههای سختی که هیچکس نتونست ازشون رد بشه ، گذر کنم.

که بدونم چرا به امید بخشیدن تجربیات و درسهایی که از دنیای بیرحم، با سختیها و زخمهای فراوان آموختم در میان نابلدان خلوت گزیدهام .

شاید این عصارههای کیمیا که از تجربههای تلخ و شیرین سفرهای بسیار در کوزه کردهام ، چشمهای نابینایی شد - یا ناجی درماندهای - دلگرمی یخزدهای در زمهریر ، یا امید ناامیدی درغربت دنیای غریب کش شد ...

نوشتم تا بدونم چرا الان اینجام ،

نوشتم تا جلوی چشمم باشه

مبادا سرمای طاقت فرسایی که از دل سرد و یخ زدهی این جماعت، بر تن عریان بی ادعام شلاق میزنه دلم رو سرد کنه یا موجب عقب خزیدن و فاصلهام ازشون بشه...

و تو میدانی که چطور ممکن هست تنهاییهایی را که کم نشد ، بلکه بیشتر شد! خلوت گزینی دانست ؟

حالا بگو کُل جزء هست یا جزء کُل ؟؟

نمیشه با نبودت ساده سر کرد......

ما را در سایت نمیشه با نبودت ساده سر کرد... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: سه شنبه 30 مرداد 1403 ساعت: 14:02

صفحه بندی