
کنار آتش نشسته بودم.. نمیتوانستم آسمان را ببینم .. بلندشدم.. آرام آرام از آتش و آدم های دورش دور شدم.. کنار رودخانه آمدم.. آب کم جانی در حرکت بود.. صدای قورباغه ای از دوردست می آمد.. کنار آب نشستم .. سنگ ها یخ بودند .. مثل دل آدم های دور آتش.. سرم را بالا کردم و به آسمان نگاه کردم .. من که هستم ؟ تو که هستی؟کجا هستی؟ اتم های بدن من از غبار و ذرات
ستاره ای خیلی پیر تشکیل شده.. آنقدر پیر که خیلی وقت است مرده اما نورش هنوز به ما میرسد... من در بدن خود ذرات عاشقی به قدمت کل کیهان دارم...آه گنجینه ی من ! من باور دارم که اتم های بدن تو هم از همان ستاره پیر تشکیل شده .. وگرنه که اینهمه دوستت نمیداشتم .. اینهمه احساس تعلق خاطر نمیکردم.. اینهمه ب یادت نبودم .. تکه پاره های این ستاره ی متلاشی شده کی بهمدیگر میرسند؟ چگونه بهمدیگر میرسند؟ بیا و این ذرات عاشق را بهم برسانیم..راستی جانکم ! چه معشوقه هایی هستند که شب ها دور آتش به نور ستاره مرده ما اشاره میکنند.. دلبرم صادقانه بگویم که به همه شان حسودیم میشود.. تنها موردی ک حسادت زنانه ام را برمی انگیزد همین است... این را از ته قلبم میگویم ...چشمانم را میبندم و خودمان را کنار آتش تصور میکنم .. دستانت را میبوسم .. سرم را بروی شانه ات میگذارم و لابلای انگشتانت دنبال مردانگی ، حمایت و امنیت میگردم...آه هم ستاره ام! ..نمیدانی ک چقدر دوستت دارم و و هر لحظه تورا کنار خودم میبینم ...! نوشته شده در تاريخ دوم شهریور ۱۴۰۳ در ساعت 23:12 توسط به تنهایی خورشید | نمیشه با نبودت ساده سر کرد......
ادامه مطلبما را در سایت نمیشه با نبودت ساده سر کرد... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 16:56