
شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مستصَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرستاساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمودببین که جامِ زُجاجی چه طُرفهاش بشکستبیار باده که در بارگاهِ استغناچه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مستاز این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیلرِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پستمقام عیش میسر نمیشود بیرنجبلی به حکمِ بلا بستهاند عهدِ الستبه هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباشکه نیستی است سرانجامِ هر کمال که هستشکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیربه باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبستبه بال و پَ...
ادامه مطلب