
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهاماین بار من یک بارگی از عافیت ببریدهامدل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهامعقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهامای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمیدیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهامدیوانه کوکب ریخته از شور من بگریختهمن با اجل آمیخته در نیستی پریدهامامروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شدخواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهاممن خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر اومن گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهاماز کاسهٔ استارگان وز خوان گردون فارغمبهر گدارویان بسی...
ادامه مطلب